باسم رب الحسین
پارسال تابستون کاری پیش اومد که مجبور شدم دو هفتهای از تهران خارج بشم. راستش من معمولا زیاد سفر میرم. هر سال، دو بار شیراز، یه بار مشهد و یه بار شمال رو حتما میرم. معمولا علاوه بر اینها در طول سال جاهای دیگهای هم میرم. پارسال اواخر تابستون هم حدود دو هفته رفتم مسافرت. اما این بار با دفعات قبلی خیلی تفاوت داشت ...
با تعدادی از دوستان رفتیم بیابونهای اطراف تهران، سمت کرج! تنها وسیلهای رو هم که از آثار زندگی مدرن با خودمون بردیم، تلفن همراه بود. خلاصه اونجا نه از لپتاپ و اینترنت خبری بود و نه از تلویزیون و روزنامه و ... . شرایط زندگی برامون شرایط جدیدی بود. فعالیتهای روزانه و البته شبانه، نوع غذاهایی که میخوردیم، سرگرمیهایی که داشتیم، زمان خوابیدن و حتی رفتار، اخلاق، نوع معاشرت و صحبت کردن هم حسابی با زمانی که توی شهر بودیم، متفاوت شده بود. چد روز اول یه مقدار سخت بود، اما کم کم عادت کردیم. شبها تقریبا هیچ صدایی نمییومد و به جز نور ستارهها و ماه هیچ نوری نبود. چند صد متر که از محل اقامتمون دور میشدیم، حتی صدای دوستان هم دیگه نمیرسید. وقتی لپتاپ و اینترنت و تلویزیون و روزنامه و ... نباشه که تو رو مشغول کنن، اون وقته که فرصت خوبی پیدا میکنی تا به خودت و گذشته و آیندهات بیشتر فکر کنی. چقدر راحت میشد شبها فکر کرد. با اینکه چند کیلومتر بیشتر از تهران دور نشده بودم، اما احساس میکردم که اونجا خدا خیلی به آدم نزدیکتر بود. شبها وقتی تنها روی تکه سنگی مینشستم و به آسمون پر ستاره نگاه میکردم، خیلی راحت میتونستم با خدا حرف بزنم. درد دل کنم، گلایه کنم و ازش کمک بخوام. نماز که میخوندم، خدا رو میدیدم که که دارم باهاش حرف میزنم. قرآن که میخوندم، واقعا احساس میکردم که خود خدا داره باهام حرف میزنه. اصلا اونجا سخت بود که خدا را فراموش کنم. سخت بود که به گناه فکر کنم. الآن که فکر میکنم، حسرت اون لحظهها رو میخورم.
کارمون که تموم شد و برگشتیم تهران، دوباره همهی اون حسهای خوب فراموش شدن. انگار دوباره اومدم توی زندون. میدونین، من فکر میکنم زندگی مدرن ما رو اسیر خودش کرده. توی زندونی گیر افتادیم که ظاهرا خیلی خوبه، اما زندانبانِ باهوش چشمامون رو بسته که جایی رو نبینیم. فکر کن، ببین ما از صبح تا شب چقدر به خودمون فکر میکنیم.
ماجرای پایین اومدن از کوه رو که یادتونه، من فکر میکنم که سفر، خصوصا همچین سفرهایی، مثله ایستگاههایی میمونه که توی کوه هست و آدم میتونه توی اونها خستگیش رو دَر کُنه. توی این سفرها میشه دربارهی ادامهی مسیر زندگی بیشتر و بهتر فکر کرد.
مواظب باشیم اونقدر توی زندگی مدرن غرق نشیم که وجود خودمون رو فراموش کنیم.
باسم رب الحسین
بابام هِی میگفت: «اسماعیل، اینقدر تند نَدو، زمین میخوریها! این قدر شیطونی نکن، پسر! آروم باش. مواظب باش و ... اما کو گوش شنوا؟! هر وقت میاومدیم روستای پدربزرگ، حتما چند بار کوه میرفتیم. آخه خونهی پدربزرگم به کوه خیلی نزدیکه. اون روز هم با بابا رفته بودیم کوه، عجب کوهی!!! تا ارتفاع نسبتا بالایی رفتیم و داشتیم برمیگشتیم که ...
من داشتم آروم میدویدم که یه دفعه نمیدونم چی شد که احساس کردم دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم، داشتم با سرعت زیادی به سمت پایین کوه میدویدم. گاهی از روی سنگها میپریدم و گاهی هم سنگها از روی من میپریدن! هر کار میکردم نمیتونستم بایستم. اگه میخواستم بایستم حتما زمین میخوردم. اما اگه اینطوری هم میدویدم، اتفاق بهتری نمیافتاد. تازه احتمالا شدیدتر هم میشد. وای!
آخر اون اتفاقی که نباید، افتاد. بدجوری زمین خوردم. تازه بعد از زمین خوردن، کلی هم روی سراشیبی کوه غلتیدم و بالاخره به خاطر اصطکاک زیاد وایستادم. (بازم آفرین به قوانین فیزیک، یه جایی بالاخره به درد ما خورد!) بابام که نگران شده بود، سریع خودش رو رسوند. خوب من رو نگاه کرد که چیزیم نشده باشه. چند تا زخم کوچولو برداشته بودم، اما به لطف خدا اتفاق بدی نیفتاده بود. اون شب بابام میگفت، خیلی خدا رحم کرده، چون از کنار یه سنگ بزرگ غلتیده بودم و اگه سرم به اون سنگ میخورد، معلوم نبود الآن ... خب بگذریم. این اتفاق مربوط بود به حدود 13، 14 سال پیش! اون وقت من هنوز 8، 9 سال بیشتر نداشتم. بالاخره بازیگوشیه دیگه!!!
میدونین توی زندگی اجتماعی، بعضیها رفتارشون مثل دویدن از سراشیبی کوهه. وقتی آدم از کوه به سمت پایین میدوه، نَه میتونه بایسته و نَه میتونه سرعتش رو کم کنه. حتی نمیتونه فکر کنه که باید چی کار کنه! فقط باید به سمت پایین بدوه و سرعتش رو هم هر لحظه بیشتر کنه تا زمین نخوره. تازه آخرش هم حتما میخوره زمین! (میگین نه؟! میتونین امتحان کنین. اما عواقبش با خودتونه ها!) میگفتم توی زندگی، خیلی از آدمها بدون تفکر وارد یه مسیر مشخص و از قبل تعیین شده میشن و این مسیر رو با سرعت طی میکنن تا زمین نخورن یا از دیگران عقب نمونن. اما آخرش چی؟!
من فقط یه مثال میزنم، میدونین این روزها از خیلی از آدمها که بپرسی برای آینده چه برنامهای داری؟ میگن: «من میخوام درس بخونم، یه جایی مشغول بشم، خونه بخرم، ماشین بخرم، ازدواج کنم ، پولدار بشم و ... » فکرمیکنین چند نفر بگن: «من میخوام آدم خوبی باشم، درست زندگی کنم، برای خودم و دیگران مفید باشم و در یک کلام آدم بشم.» البته من نمیخوام بگم که آدم شدن با درس و ازدواج و ... تناقض دارهها. مهم نوع نگاه کردنه. باید دید هدف اصلی چیه. وگرنه مثلا درس خوندن و ازدواج کردن اگه برای آدم شدن باشه، یا در مسیر اون باشه، خیلی هم خوبه.
تعدد آدمهای نوع دوم کم هست اما صفر نیست. یه نمونهی خوبش شهید دکتر چمران عزیزه. این یادداشت رو چمران عزیز در تابستان 1959 در امریکا نوشته: « من تصمیم دارم که از این به بعد آدم خوبی باشم، دست از گناهان بشویم، قلب خود را یکسره تسلیم خدا کنم، از دنیا و مافیها چشم بپوشم. تنها، آری تنها لذت خویش را در آب دیده قرار دهم.»
این یادداشت رو هم چمران عزیز در 12 می 1961 نوشته: «خدایا عفوم کن. از علم و دانش، کار و کوشش، از دنیا و مافیها، از همهی دوستان، از معلم و مدرسه، از زمین و آسمان خسته و سیر شدهام. خدایا خوش دارم مدتی در گوشهی خلوتی فقط با تو بگذرانم. فقط اشک بریزم، فقط ناله کنم و فشارها و عقدههای درونیام را خالی کنم. ای غم، ای دوست قدیمی من، سلام بر تو، بیا که دلم به خاطرت میتپد. ای خدای بزرگ، معنی زندگی را نمیفهمم. چیزهایی که برای دیگران لذتبخش است، مرا خسته میکند...چیزهایی که دیگران به دنبال آن میدوند، من از آن میگریزم...»
به حرفهام خوب فکر کنین. مواظب خودتون باشین.
یا علی
باسم رب الحسین
چند روز تا اربعین سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (علیه و آله السلام) باقی است. اگرچه مدتها است که به قول سهراب، دنیای فولادین، ذوقِ سرودن شعر را از سرم ربوده، اما هنوز هم اندک مایهای باقی است. از کوزه همان برون تراود که در اوست! این شعر که در قالب مسمط سرودهام تقدیم به یگانهی یگانهی عالم، حسینِ فاطمه.
گر جامِ جَم شُهره شده است به چندی خط[1] جَم را خبر کنید زِ هفتاد و اندی خط
گویا که جَم خبر از جامِ کربلا نداشت هفتاد خط بر او بُد و افزون به چندی خط[2]
گویا حسین خطکشِ خطّاطِ عالم است
مُطرب هزار دفعه مِیِ ناب نوش کرد عطشان همی بِماند و پَیاپی خروش کرد
در کربلا حسین عطشِ سالیانِ سال با جُرعهای زِ جام تغزل خموش کرد
گویا حسین ساقیِ سَقّایِ عالم است
مجنون خرابِ لیلی و لیلی سروشِ اوست عاشق به فکرِ عشق و سراسر به گوشِ اوست
در کربلا معاشقهی عاشقان ببین گویا که عشق هم عاشق و مدهوشِ اوست
ذکرِ حسین بر لبِ عُشّاقِ عالم است
آن شب خلیل چو به رؤیا گذر نمود عزمِ یگانه پسر را به سَر نمود[3]
لیکن حسین همهی نسلِ خویش را با گوشهی اشارهی چشمی زِ سر نمود
گویا حسین یِکّهی یکتایِ عالم است
[1] این مصرع به جامِ جمشید (جام جَم) که به «هفت خط» مشهور است، اشاره دارد. توضیح اینکه جامِ جم هفت خط داشت و هر کس میتوانست به اندازهی هفت خطِ آن، شراب بنوشد، کار بزرگی انجام داده بود!
[2] این مصرع به هفتاد و دو نفر یارانِ امام حسین در کربلا اشاره دارد.
[3] این مصرع به تصمیمِ حضرت ابراهیم (ع) برای ذبح حضرت اسماعیل (ع) به دستور خداوند اشاره دارد.
باسم رب الحسین
سلام خیلی دوست دارم بنویسم، یعنی از نوشتن لذت می برم. اما در حال حاضر دارم روی یک پروژه ی نانو فناوری کار می کنم. البته پروژه عملی نیست. داریم با چند تا از دوستان یه سری تالیفات و گردآوری هایی در حوزه فناوری نانو انجام می دیم که خیلی وقت گیره. اگه خدا بخواد، قراره به زودی چاپ بشه.
سرم که خلوت بشه، نوشتن در وبلاگم رو جدی تر ادامه می دم، مثله وبلاگ های قبلی. همین!
یاعلی مدد
باسم رب الحسین
این اولین باری نیست که مینویسم، اما مدتها بود که ننوشته بودم.
این آغازی دوباره است در یادداشتهای من! همین.
یا علی مدد